فرین میزانیان

خرید بک لینک
           آبتین تازه به مدرسه رفته بود. آن روز، خیلی ناراحت و پکر از مدرسه به خانه برگشت و مادر آبتین خیلی سریع ناراحتی او را فهمید.- "آبتین، چی شده؟ "- "مامان، امروز در مدرسه اتفاق بدی افتاد. سر زنگ دوم بود که من احساس کردم باید به دستشویی بروم اما هر کاری کردم، نتوانستم به خانم معلم بگویم، آخه می دونی مامان، خجالت می کشیدم، آخر سر هم کار از کار گذشت ..."          مادر لبخندی زد و برای عوض کردن لباس های آبتین کمک کرد. آبتین خیلی خجالتی بود و مادر تصمیم گرفت برای بهتر شدن این وضع به آبتین کمک کند. بنابراین از آبتین خواست که برای از بین بردن خجالتش تمرین کند.         تمرین آنها به این شکل بود که اول قرار شد آبتین به مادر بگوید که از چه چیزهایی خجالت می کشد و آبتین اینطور گفت:" من وقتی آدم های غریبه را می شناسم، خجالت می کشم به آنها سلام کنم، از خانم معلم هم خجالت می کشم، چون هنوز او را خوب نمی شناسم."         فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 4:36

            از وقتی که تابستان شده بود، کوشا هر روز بعدازظهر به پارک می رفت. پارک به خانه کوشا خیلی نزدیک بود. بنابراین او به تنهایی به پارک می رفت و پدر و مادرش همراه او نمی رفتند، اما الان که حدود یک ماه و نیم از تابستان گذشته بود، دیگر کوشا پارک رفتن هر روزه را کنار گذاشته بود. بعضی وقت ها برای مادرش یا دوست هایش بهانه می آورد که دلش درد می کند یا مریض است و بعضی وقت ها هم به پارک می رفت و خیلی زود به خانه بر می گشت. برادر بزرگ کوشا که چند سالی از او بزرگتر بود و حالا دیگر برای خودش مردی شده بود، تصمیم گرفت از جریان سر در بیاورد و بفهمد چرا کوشا دیگر دوست ندارد به پارک برود. برای همین یک روز به پارک رفت و از دور مراقب کوشا شد. او خیلی زود علت ناراحتی او را فهمید. بله! یک پسر قلدر و زورگو هر روز به پارک می آمد و بچه ها مخصوصا کسانی مثل کوشا که یک کمی خجالتی و آرام بودند را حسابی اذیت می کرد. آن شب برادر کوشا سر شام، جریان را برای کوشا تعریف کرد و گفت اگر موضوع را زودتر برای یک بزرگتر یا نگهبان پارک تعریف می کرد، آنها به کمکش می فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: آن روز در این وادی,اگر آن روز در کربلا بودم,آن روز که در جام شفق, نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 4:36

           سلام بچه ها، من یکی از اعضای بدن شما هستم که با هوا سر و کار دارم. اسم من "ریه" است. کار من این است که هوایی را که شما نفس می کشید بگیرم و قسمت های خوب آن را نگه دارم. بعد این قسمت های خوب هوا را به بقیه جاهای بدن می فرستم که بدن شما سالم بماند. شکل من مثل یک بادکنک است و همیشه پر از هوا هستم. فکر می کنم می توانید حدس بزنید که چه کسی دشمن اصلی من است. من از هوای آلوده و دود سیگار خیلی بدم می آید و اگر اینها وارد من بشوند من خیلی زود مریض می شوم. پس لطفا نزدیک کسانی که سیگار می کشند نروید تا من مریض نشوم. فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 4:36

            بچه ها از صبح توی پارکینگ خانه بازی کرده بودند. همه جور بازی. از وسطی و استپ هوایی و گرگم به هوا گرفته تا طناب کشی و قلعه و استپ رنگی. به قول معروف، حالا دیگر بازی هایشان ته کشیده بود و مانده بودند چه بازی بکنند. تا این که آقای رستمی، همسایه مهربان طبقه سوم که می خواست بیرون برود، حال و روز بچه ها را دید و به آنها پیشنهاد داد: "چرا هفت سنگ بازی نمی کنید؟" معلوم شد که بچه ها این بازی را بلد نیستند. آقای رستمی بازی را به آنها یاد داد: "باید یک توپ ماهوتی یا توپ تنیس و هفت تا سنگ پیدا کنید. این هفت تا سنگ باید تقریبا صاف باشند، جوری که بشود آنها را روی هم چید. حالا دو گروه بشوید و سنگ ها را هم وسط زمین روی هم بچینید. یک گروه توپ را دارد. یکی از یارهای گروه مقابل هم رو به روی کسی که توپ دستش است اما نزدیک سنگ ها می ایستد. یاری که توپ در دست دارد، باید توپ را پرت کند، طوری که سنگ ها بریزند. حالا نوبت گروه مقابل است. کسی که نزدیک سنگ ها است، توپ را می گیرد و سعی می کند که آن را به طرف بچه های تیم مقابل پرت کند و توپ را به آن فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: بازی 7 سنگ,قوانین بازی 7 سنگ,فروشگاه بازی 7 سنگ, نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 4:35

           چند روز پیش پسر بچه همسایه ما داشت در خیابان دوچرخه سواری می کرد. ناگهان ماشینی با سرعت به طرف پسر کوچولو آمد ودر یک لحظه یک تصادف خیلی شدید اتفاق افتاد. پسر کوچولو به زمین افتاد و بی هوش شد. او را به بیمارستان بردند. دکترها گفتند که مغز پسر کوچولو صدمه دیده است باید دعا کنیم تا خدا کمک کند و او خوب بشود. دکترها گفتند اگر پسر کوچولو وقت بازی کلاه ایمنی به سر کرده بود، حالا مغزش این طور صدمه نمی دید. در ضمن کوچه محل خوبی برای دوچرخه سواری نیست. بهتر است در حیاط خانه ها یا پیست های دوچرخه سواری که ماشینی در آنجا رفت و آمد نمی کند، دوچرخه سواری کنیم.           مغز ما فرمانده کل بدن ماست. خیلی از چیزهایی که در بدن ما اتفاق می افتد به کمک مغز برنامه ریزی می شود. مغز ما می تواند کارهای خیلی زیاد و پیچیده ای انجام بدهد و از تمام کامپیوترهای خیلی خیلی پیشرفته جهان، بهتر کار می کند. ما می توانیم ببینیم، بشنویم، بو کنیم، بچشیم، لمس کنیم، حرف بزنیم، راه برویم ... و خیلی کارهای دیگر و د فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 4:35

 خانم معلم: میلاد و میثاق، لطفا بیایید پای تخته و رو به روی بچه ها بایستید.میلاد: چرا خانم؟میثاق: خانم معلم، ما که کار بدی نکردیم.        خانم معلم:نه بچه ها، شما بچه های خیلی خوبی هستند. با شما یک کار بامزه دارم. میلاد و میثاق جلوی کلاس ایستادند. آنها خیلی شبیه هم بودند. آخر آنها دوقلو هستند. خانم معلم گفت:"بچه ها، میلاد و میثاق خیلی شبیه هستند اما یک فرق کوچک میان آنها هست که من آنها را خیلی راحت از هم تشخیص می دهم. کسی می داند این فرق کوچک چیست؟"نگین گفت:"خانم معلم. من فکر می کنم فرق آنها، خال کوچک کنار بینی میلاد است."         خانم معلم گفت: "آفرین. عالی گفتی. کنار بینی میلاد یک خال سیاه کوچک است. خال جزیی از پوست ماست. بیشتر آدم ها روی بدن شان خال دارند. بعضی ها از وقتی به دنیا می آیند، روی بدن شان خال دارند. بعضی از خال ها هم چند سال بعد روی بدن ما پیدا می شود. خال ها ممکن است روی پوست برآمده باشد یا صاف و هم سطح با پوست باشد. رنگ خال ها ممکن است قهوه ای پررنگ یا کم رنگ باشد."    فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: بچه های, شادونه,بچه های, شاهدونه,بچه های, شادونه وشوهرش, نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 4:35

 با غریبه ها جایی نرو         یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. توی یک جنگل سبز، لای درخت های قشنگ یک شهر بود. در این شهر، فصل تابستان رسیده بود و همه مدرسه ها تعطیل شده بود. خیلی از بچه ها به کلاس های تابستانی می رفتند. موشی هم به کلاس شنا می رفت تا هم آب تنی کند، هم ورزش و هم شنا یاد بگیرد. خلاصه او هفته ای سه بار شاد و شنگول به کلاس شنا می رفت. استخر جنگل سبز، از خانه موشی کمی دور بود. برای همین هم مامان موشه او را به کلاس می برد و بعد از تمام شدن کلاس به دنبال او می آمد تا به خانه برگردند.         مامان موشه هر روز وقتی موشی را به کلاس می رساند، به او این طور می گفت:" وقتی کلاس تمام شد، می آیم دنبالت. کلاس که تمام شد، همین جا بایست تا من بیایم. جایی نرو و همین جا بمان. با غریبه ها هم حرف نزن. ممکن است بعضی وقت ها برایم کاری پیش بیاید و کمی دیر برسم. اما حتما می آیم. پس منتظرم بمان." موشی هم به حرف های مادرش گوش می داد و می گفت چشم و به کلاس می رفت.      &nb فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: بعضی وقت ها,بعضی وقت ها باید رفت,بعضی وقت ها میری تو لک, نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 13:34

حس لامسهاین آزمایش به ما نشان می دهد که پوست جاهای مختلف بدن، ممکن است بیشتر یا کمتر تماس ها را حس کند.چیزهایی که لازم داریم:-        یک دستمال برای بستن چشم-        چند وسیله مثل توپ تنیس، یک سنگ، اسفنج، صدف، پاک کن ...چه باید بکنیم:1)     چشم دوست خود را ببندید.2)     حالا هر کدام از این وسیله ها را روی جاهای مختلف بدن او به آرامی بکشید. حالا همان سنگ را بردارید و اول آن را روی بازوی آن بکشید، آیا آن را می شناسیند، حالا همان سنگ را روی انگشت های دوست تان بکشید. می بینید که دوست تان به آسانی سنگ را می شناسد.بچه ها، بعضی جاها از پوست بدن ما مثل انگشت ها، لب بالایی، گونه، کف دست ها و پیشانی، می توانند بهتر چیزها را تشخیص بدهند اما پوست بعضی جاها مثل شکم، بازو، پشت، شانه و ... گیرنده های حسی زیادی ندارند و چیزها را خوب تشخیص نمی دهند. فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: دانشمند کوچولو,دانشمند کوچولو نیکان,دانشمند کوچولوی نیکان, نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 13:34

     آهن   آهن ماده ای است که برای زندگی ما، نفس کشیدن ما و سلول های بدن ما خیلی مهم و حیاتی است چون سازنده اصلی گلبول های قرمز بدن همین آهن است. اگر گاهی دست تان بریده باشد زود خون از جای بریدگی بیرون می زند. سرخی خون از گلبول های قرمز است و حتی در یک خراش کوچک در هر جای بدن صدها هزار گلبول قرمز خون شما بیرون می آید. می دانید چرا؟ برای این که این گلبول ها همه جا هستند و اکسیژن را به سلول های بدن ما می رسانند. آنها تمام سلول های بدن ما را زنده نگه می دارند. اگر اکسیژن به سلول ها نرسد آنها می میرند. پس این گلبول های قرمز زندگی را با همه سلول ها قسمت می کنند. گلبول ها یا سلول های خون چرا سرخ رنگ هستند؟        آنها ماده بسیار مهمی دارند. اسمش سخت است ولی من به شما می گویم آنها "هموگلوبین" دارند. اگر آهن نباشد، هموگلوبین ساخته نمی شود. قسمت اصلی هموگلوبین همین آهن است. اگر آهن به بدن ما نرسد گلبول های قرمز خوب ساخته نمی شوند. کمرنگ و کوچک می شوند و اگر این کمبود ادامه پیدا کند مشکلات شدیدتری اتفاق می افتد.گلبول های قرمز سر فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: تغذیه برای کودکان کم وزن,تغذیه برای کودکان,تغذیه برای کودکان لاغر, نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 13:34

         اینجا کجاست؟ مدرسه حیوانات. اینجا کلاس است. همه بچه ها به مدرسه آمده اند. انگار اتفاق عجیبی افتاده! همه به گورخر کوچولو نگاه می کنند. چی شده؟ چیزی در صورت گورخر کوچولو تغییر کرده. یعنی چیزی به صورتش اضافه شده. چی؟ یک وسیله شیشه ای با دو تا دسته فلزی که گورخر کوچولو آن را روی چشم هایش گذاشته و به گوش های گنده و بینی اش تکیه داده. حدس زدید که او چه وسیله ای به صورتش دارد؟ بله، گورخر کوچولو عینکی شده! همه بچه ها دور گورخر کوچولو جمع شده اند و از او سوال می کنند:"این چیه؟ چرا اون رو روی صورتت گذاشتی؟ از کجا آوردیش؟ به چه دردی می خورد؟" و گورخر کوچولو همه را ساکت کرد و گفت:"هیس! ساکت باشید تا براتون توضیح بدهم! چند روز پیش من و مادرم پیش چشم پزشک رفته بودیم. او چشم های منو معاینه کرد و به من گفت که چشم هایم ضعیف شده و به عینک احتیاج دارم. من هم این عینک را خریدم و حالا به چشم هایم زده ام."        جوجه کوچولو پرسید:"این را باید چه وقت هایی روی صورتت بگذاری؟" گورخر کوچولو جواب داد:" همیشه، دکتر گفته اگر می خو فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 13:34

صفحه بندی